می خواهم سوزنی باشم در انبار کاه ، نامریی و ناپیدا
یادم نیست آخرین بار کی هدفون رو گذاشته بودم روی گوشام... ۶-۵ تا وبلاگ رو باز کرده بودم... یه نگاه گذرا به مطالب می انداختم و اگه مطلب جالب بود می خوندم که یه صدای تسخیر کننده از هدفونم شروع به پخش شدن کرد. انگار موسیقی آهنگ متن نوشته ها شده بود. تا رسیدم به یه وبلاگ از روی مطالبش فکر کردم موسیقی مال این وبلاگه٬ از این تب رفتم به تب بعدی٬ از مطالب این یکی هم خوشم اومده بود. شک کردم... موسیقی به این نوشته ها هم میخورد. حتی توی تب بعدی هم مطالب با موسیقی ناهمگون نبود. بعد یه فکری به سرم زد... گفتم بیا دونه دونه تب هایی که فک می کنی این آهنگه ماله اینا نیست رو ببند. بستم و دو تا موند با مطالب و حسی خیلی مشابه. برای بستن آخرین تب خندم گرفت. اما تقریبا با یقین آخرین تب اضافی رو بستم. ......... حدس زدنش خیلی سخت نبود اما خیلی آسون هم نبود اما واقعا معیار اینجور حدس زدن چیه؟ ........ بگذریم ....... چقدر اون موسیقی سحر انگیز بود یعنی هست... چقدر آرامش بخشه... وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم..... وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم....... وقتی که او تمام کرد من شروع کردم.... وقتی که او تمام شد من آغاز شدم..... و..... چه سخت است تنها متولد شدن.....تنها زندگی کردن.... و .....تنها مردن...!!! تقديم به همه كساني كه به عشق خود نرسيده اند ... ! نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد. بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ گفت نه. گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه. گفت: نه خودم جمع مي كنم. گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟ نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم. بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن. وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش. ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده. ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره. تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم. دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟ انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود. گفت و اين بار رفت سمت دريا. سهمش از تنهايي هاش دريايي بود كه رازدارش بود امشب دلم گرفته است می خواهم گریه کنم اما نمی توانم ... می خواهم تو را به یاد بیاورم ... می خواهم اولین ساعتی که نگاهم کردی رو می خواهم اولین دقایق با تو بودن را می خواهم از گرفته های دلم برایت بگویم اما نه! دلم نمی آید
درسته همیشه میگن اونایی که رفتن باید فراموش کرد اما گاهی کسایی میرن که هیچوقت نمی تونی نبودشو نادیده بگیری.
کسی که می تونست خیلی بیشتر از اینا زندگی کنه اما به خاطر اشتباه چند تا آدم و مخصوصا به خاطر نادونی خودش نابود بشه و بره... کسی که اصلا به دورو وریاش فکر نکرد که اگه نباشه سر اونا چه بلایی میاد... کسی که رفت و خانوادشو بی سایه سر کرد تا هر وقت هر کسی از راه رسید و دید که اونا تنهان یه تیپا بهشون بزنه و اونام هیچی نتونن بگن چون کسی نیست که ازشون محافظت کنه...
هروقت اطرافیانتو نگاه میکنی یا آدمای تو خیابونو میبینی که تنها نیستنو اون کمبودو جای خالی رو که تو داری اونا ندارن و با هم خوشن... از وجود همدیگه لذت میبرن ناخداگاه به تنهایی خودت پی میبری... همه ی اینا و خیلی از چیزای دیگه که نمیشه اینجا گفت هر لحظه که می خوای از دنیای تنهایی بیرون بیایو از دنیای بیرون لذت ببری یادت میارن که تنهایی اونوقته که هیچ چیزو هیچ کس نمیتونه از تنهایی درت بیاره... اون موقس که بیشترو بیشتر تو دنیای خودت فرو میری و تمام غما و غصه ها به دلت هجوم میاره...
می خواهم از گرفته های دلم برایت بگویم
از ابرهای تیره ای که با نسیم خیانت به آسمان دلم آوردی
و با نگاه چشمان تو تا به صبح مژه بر هم نزنم
اما افسوس ... گذشت دقایق چهره ات را از یاد من برده اند ! ...
به یاد بیاورم ... اما افسوس ...
آخرین نگاه تلخ و سرد تو نمی گذارد ! ...
به یاد بیاورم ... اما افسوس ...
تو فقط آنجا ایستادی و فریاد می زنی
می ترسیدی و هیچکس به تو گوش نمی داد
آنها می گویند که یک قوطی خالی بهتر به صدا در می آید
صدای تو باید رفته باشد
فقط شنیدن آنچه تو می خواهی بشنوی
و فقط شنیدن آنچه که تو شنیده ای
تو تو در مصیبت خفه شده ای
تو نمی توانی دنیا را نجات دهی
بیچاره
تو اصرار داری که سنگینی دنیا
باید بر روی دوش تو باشد
بیچاره
در زندگی چیزهایی بیشتر از آنچه تو می بینی وجود
دوست بیچاره من
تو هنوز آنجا ایستادی و فریاد می زنی
هیچ کس به کلماتی که تو می گفتی اهمیت نداد
دوست من صدای تو قبلا رفته بود
شادی یک مرد جهنم دیگری است
حالا زمانی است که مرد باید روحش را بفرستد
اما چیزی اشتباه است که همگی شما خواهد دید
تو تو خودت تمامی آنرا به عهده خواهی گرفت
به خاطر داشته باش بیچارگی عاشق این است که با کسی باشد
بیچاره
تو اصرار داری که سنگینی دنیا
باید بر روی دوش تو باشد
بیچاره
در زندگی چیزهایی بیشتر از آنچه تو می بینی وجود دارد
دوست بیچاره من
تو فقط آنجا ایستادی و فریاد می زنی
دوست بیچاره من
تمام خاطرات لحظه ای پیش
هنوز از پنجره فریاد می شد
همان وقتی که مرغ عشق قلبم
به یاد آبیت آزاد می شد
کنار رقص باران زیر مهتاب
حباب اشک هایم می شکستند
طنین نغمه های تلخ قلبم
سکوت لحظه ها را می شکستند
میان نیمه شب فانوس قلبم
میان بغض و اشک و آه می سوخت
برای بی تو رفتن بی تو ماندن
نگاه آسمان و ماه می سوخت
تمام لحظه ها هستم به یادت
چگونه می شود بی تو بمانم
ببین دنیا چه تاریک است بی تو
تو را من از خدا تا کی بخواهم...
قطره های شک
می بارند بر زمین باورم
و گیاهان امیدم آفت می زنند
فکر می کنم
چه فایده داشت
اینهمه وجین کردن دل؟
چه فایده داشت
آبیاری احساس
و ریشه دواندن به اعماق وجود؟
تا به کی آوندهایم
تهی ز حقیقت؟
تا به کی سبزی برگهایم
وابسته به نور؟
نمی دانم کی کلروفیل
به واژه نامه پیوست؟
که من فهمیدم
باور من به رشد
تنها یک اعتیاد است
به نور!
و من ناگهان
از زرد شدن ترسیدم
و احساس جدیدی بود این در خواب بیداری!
و این اغاز خوب داستان شادمانی بود..و این سرفصل شیرین جوانی بود
چه فصل بی نظیری بود..نفسها اظطراب انگيز..بدنها سرد و شهوتناک!
هوای بوسه ها شرجی..زمین بوسه ها سوزان..و مااز يكدگر سرشار!چه بی پروا جواب بوسه را با بوسه می دادیم!که لذت ترس را می کشت!
و بوسه ی تو بر صدها جهنّم باز می ارزید..و وقتی رنگ زيبای گناهان را به تن دادیم
چه دلمرده است رنگ عصمت دلها!
زمان کم بود و ذره ذره دست اوردنت دشوار..تو را من ناگهان باید درون خویش می دیدم..و هرگز هم نفهمیدم
کدامین ورد باعث شد
| Design By : Pichak |

.jpg)
